مؤلف مجهول
261
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
است « 1 » كه آمديم ، و مايان نيز مصلحت ديديم ، « 2 » مناسب آن « 3 » مىنمايد كه در منصب پدر خود منصوب باشى « 4 » ، زيراكه گفتهاند : الولد سر الاب 60 . بزرگوار در برابر گفت : اى ياران ! يسير از شهر « 5 » شمايان از براى همين اسير شده بود ، به مجرد آمدن به من اين تكليف مىكنيد « 6 » ، و من به اين امر راضى نيستم . اگر خواهيد كه جلا « 7 » وطن شوم و در شهر شمايان نباشم اين تكليف بر من بكنيد « 8 » . و به پادشاه خود بگوييد « 9 » كه وى قبول ندارد ، و مىگويد كه من ازين نوع چيزها خود را گذرانيدهام ، و نخواهم قبول كرد . و اين هم بگوييد كه : از آن باز كه پدر من فوت كرده است شريعت نبوى بىپرستش نمانده است ، اگر من هم قاضى نباشم همان خواهد بود . اين جواب چون « 10 » از حضرت بزرگوار شنيدند ، اكابر بازگشتند و به ملازمت پادشاه رفتند و گفتند كه : اى پادشاه عالميان ! قبول ندارد ، و فى الواقع آن نوع « 11 » مىنمايد كه وى مىگويد « 12 » ، مگر پادشاه خود گويد « 13 » قبول كند . آن بود كه پادشاه خود به ملازمت رفت گفت : اى بزرگوار ! از آمدن ذات شريف تو بسى خوشحال شدم كه در منصب قضاى كه عالىترين مناصب است و خطيرترين او ، سالهاست كه كسى مناسب اين منصب بعد از قاضى مرتضى پيدا نيست ، و اين منصب در تنزل است ، ازين ممر مىترسم كه در بزه افتم ، البتّه عنايت كرده و كرم فرموده قبول اين منصب كرده شود ، عند الله مأجور خواهيد بود . بزرگوار گفت : اى پادشاه ! من مرد درويشم ازين نوع چيزها گريزانم و خود را گذرانيده ، اگر بر من دشمنى دارى يا قصد اخراج ، اين تكليف بكن . پادشاه گفت : اى بزرگوار ! رأى تو عاليست ، نگويى كه پادشاه اينچنين بيدادى در حق من كرد كه از منصب پدرم دور افكند . القصه روزى چند برين برآمد . يكانيكان از مردم هوشمند آمدن گرفتند . حضرت شيخ به آنها انگيز صحبت كرد . ديدند كه عجب مرد به حالتى و كيفيت قوى و كرامات و ولايت ظاهر « 14 » . بىاختيار ارادت قبول كردند . روز به روز جمع آمدند . در اندك زمان جمعيت تمام « 15 » پيدا شد . و در مسند شيخى به اشارت خواجهء دنيا و آخرت اعنى حضرت خواجهء اويس قرنى قدس الله تعالى سرّه العزيز منصوب گشت . روزى نشسته بود كه روح مطهر حضرت شاهزاده قاسم ابن عباس رضى الله عنهما « 16 » به جانب
--> ( 1 ) - ب : آن است ( 2 ) - ت : ديدم ( 3 ) - الف : - آن ( 4 ) - ب : باشيد ( 5 ) - ب : - شهر ( 6 ) - ب ، ت : آمدن اين تكليف بر من مىكنيد ( 7 ) - ب : اگر خواهند جلاى وطن شوم ( 8 ) - ب : نكنيد ( 9 ) - ت : بگويند ( 10 ) - ب : چون اين جواب از ( 11 ) - ب : - نوع ( 12 ) - ب : + كه ( 13 ) - ب : گويند كه قبول ( 14 ) - ت : ظاهرى ( 15 ) - ب : - تمام ( 16 ) - ت : + شيخ را